پاييز

نشان همدلی و همبستگی ايرانیان

تماس با من

بايگانی مطالب

یادداشتهای افشین زند یادداشتهای افشین زند
بامداد
گیله مرد
زنان ايران
نقاب نامرئی
بهار اینجاست
نوشی و جوجه هایش

This page is powered by Blogger. Isn't yours?
Friday, February 28, 2003
 
برای انجام هر کار موفقیت آمیز و برجسته , آرامش خیال , آشتی با خویش , اعتمار به نفس
انعظاف پذیری و چابکی و زیرکی لازم است.

Tuesday, February 25, 2003
 
چیزی که معمولن هنگام انتخابات دیده ام دو دسته از افراد هستند که بیشتر از بقیه
مشتاقند در آن شرکت کنند یک دسته افراد مسنی هستند که عمومن یا بیسوادند ویا
کم سواد و تصورشان بر این است که آرای آنها واقعن سرنوشت ساز است و تاثیری بر
روند مسائل اجتماع و کشورمان دارد و یا پا منبری ثابت مساجد و نماز جمعه هستند و
فکر می کنند این یک تکلیف شرعی و الهی است. دسته ی دیگر نوجوانانی که تازه به سن
رای دادن رسیده اند و احساس می کنند بزرگ شده اند و شوق این را دارند که به این
وسیله اعلام وجود کنند. آنها در نهایت صداقت فکر می کنند با رای دادن می توانند موازنه ی
قوا را بر هم زنند و در سرنوشت ایران و ایرانی دخیل باشند(البته دخیل هم هستند, ولی در
جهت منفی) . در ضمن مثل اینکه ایندفعه تنور انتخابات! نه تنها داغ نیست , بلکه یخ هم
کرده و نمی شود درونش نانی پخت!

Monday, February 24, 2003
 
لرزان برخویشتن اینسان که مائیم, چنین رنگ باخته از تشویش,
صلح رمیده را بگذاریم تا دمی نفس تازه کند و از نبردهای تازه ای که در کرانه های
دور باید آغاز شود به لکنت سخن گوید:
دیگر دهان تشنه ی این سرزمین لبانش را به خون فرزندانش رنگین نخواهد کرد.
دیگر , جنگ دشتهایش را شیار نخواهد زد. و گلهایش را
با سمهای آهنین تکهای دشمنانه زخم نخواهد زد. آن چشمان ستیزه گر,
که همچون شهابهای آسمانی آشفته , همه از یک سرشت و از یک خمیره ,
به تازگی در آشوب داخلی و در نبرد خشماهنگ برادر کشی به هم در آویختند,
اینک در صفی واحد و بسامان همه یک راه را خواهند پوئید , و دیگر با آشنایان ,
خویشاوندان و متخدان سر ستیز نخواهند داشت, تیزنای جنگ, چونان دشنه ای بدنیام
تن صاحبش را نخواهد برید.
(ویلیام شکسپیر _ هنری چهارم)
------------------------------------------------------------------------------------------------
پس زندگی خواهیم کرد,
و دعا خواهیم خواند و آواز خواهیم خواند و قصه های قدیم خواهیم گفت و خواهیم خندید,
به شاپرکهای زرین و خواهیم شنید که مشتی مفلوک بدفرجام بد طینت از تازه های دربار
سخن خواهند راند و ما نیز با آنها از برآمدگان و برافتادگان,
از مغضوبان و محبوبان سخن خواهیم گفت, و در باب رمز و راز جهان خواهیم اندیشید.
انگار که از خفیه نویسان خدائیم.
و ما بر جا خواهیم ماند, در چهار دیوار زندان, شاهد خواهیم بود رمه ها و دسته ها, بزرگانی
را که فراز و فرودشان به جزر و مد ماه باز بسته است.
(شکسپیر _ شاه لیر)

Sunday, February 23, 2003
 
این گفتار را از ویلیام جیمز با هم بخوانیم , زیبا گفته:
اغلب آدمها به لحاظ جسمی , ذهنی یا اخلاقی در دایره ی بسیار باریکی از وجود
بالقوه خود زندگی می کنند, تنها از جزیی از آگاهی احتمالی منابع روح و روان خود
بهره می گیرند, کارشان به رفتار کسی می ماند که از مجموعه ی اندامهای زنده ی
جسم خود عادت کند که تنها انگشت کوچکش را تکان دهد. حوادث غیر منتظره و
بحرانهای بزرگ نشان می دهند که منابع حیاتی ما چقدر از آنچه می پنداریم بزرگتر و
عظیم تر هستند.


 
در زندگی گاه لحظاتی پیش می آید که حزن و اندوه وجود آدمی را فرا می گیرد.
من امروز دچار چنین حالتی شده ام , احساس اندوه , دلتنگی, درماندگی و حزنی
مبهم گریبانم را گرفته و قلب و روحم را در فشار قرار داده است. هر چند از آه و ناله
کردن بیزارم و دوست ندارم آیه ی یاس بخوانم , ولی دلم می خواهد بگریزم, به جایی
که هیچ کجا نیست, به جایی که مغزم در خلاء مطلق باشد, به هیچ چیز فکر نکنم به
هیچ چرا و چه باید کرد و چگونه ای نیاندیشم. الآن در مورد آینده باز فقط ابهام و گنگی
می بینم . چرا گاهی اوقات زندگی اینقدر احمقانه به نظر می رسد؟ چرا گاهی اوقات
احساس میکنم در یک دایره ی بسته به دور خود می چرخیم؟ چرا گاهی وقتها زندگی
به نظرم مثل خواب دیدن است؟ گاهی وقتها هیچ کتاب و اندیشه و فکری نمی تواند
نیروی مثبت به انسان بدهد. می دانم که این احساس زودگذر است و مرتفع خواهد شد,
اما هر وقت گریبانم را می گیرد بشدت عذابم می دهد. راستی انسانهایی که پیرامون
مسائل دور وبرشان فکر نمی کنند و همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی شان می نگرند
آیا راحتتر زندگی نمی کنند؟ زندگی گوسفندوار ظاهرن آسانتر است تا اینکه بخواهی
انسان زندگی کنی.

Saturday, February 22, 2003
 
باز هم یک انتخابات صوری دیگر فرا رسیدو من همانند دیگر انتخابات در آن شرکت
نخواهم کرد. زیرا که شرکت در این گونه انتخابات از نظر من مانند انتخاب بین وبا و طاعون
است, به راستی نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح بدهم.
برگزاری اینگونه انتخابات فقط هدر رفتن سرمایه های ملی و وقت مردم است و بس و
نتیجه ی دیگری از آن عاید نمی شود.


 
ظاهرن قضیه ی حمله ی امریکا به عراق جدی است و بالاخره اینکار را خواهد کرد.
دیروز با خودم فکر می کردم در صورت وقوع چنین جنگی چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟
آیا واقعن هدف امریکا از چنین جنگی دست اندازی به نفت خاور میانه است؟( این تحلیل
آدم را به یاد تحلیلهای دهه ی 60 و70 میلادی می اندازد ) آیا در صورت سرنگونی حکومت
صدام بهبودی در اوضاع مردم عراق پیش خواهد آمد؟ چرا در جنگ عراق و ایران, دول اروپایی
نه تنها آن را محکوم نکردند بلکه تا توانستند به عراق کمک کردند و اسلحه و بمب و مواد
شیمیایی در اختیارش گذاشتند. اگر دولتهای اروپایی به واقع انسان دوست هستند مگر
مردم ایران انسان نبودند؟ به نظرم بیشتر در فکر منافع خودشان هستند و شعارها وژستهای
صلح طلبانه شان ظاهری است و دلشان به مردم عراق نمی سوزد. اصلن در تمام دنیای
سیاست قدرتمداران و حکام همیشه از لفظ مردم و دفاع از حقوق آنها همیشه منافع خود
را در نظر داشته اند و پشیزی برای مردم ارزش قائل نبوده و نیستند.(حالا با شدت و ضعف)
به هر حال آنچه که در آن تردیدی نیست اینست که مسلمن مثل همیشه مردم بیچاره ,
دربه در و آواره خواهند شد, از گرسنگی,قحطی و بیماری رنج خواهند کشید و باز عده ای
از آنها در مرگ عزیزانشان سوگوار خواهند شد. در اینگونه موارد افراد اصلی معمولن دچار
آسیب نمی شوند و هر طور که شده جان و مالشان را حفظ می کنند.
ظاهرن قوانین دنیای متمدن از نظر زورمداران همان قوانین حاکم در زندگی انسانهای
نخستین است, یعنی "قانون جنگل" . انسانهای اولیه برای داشتن غذا و سرپناه با یکدیگر
نزاع می کردند و امروزه مسائل قدری پیچیده تر شده و در واقع برای داشتن قدرت, منابع
مالی و اتوریته ی بیشتر است که جنگ در می گیرد.


Thursday, February 20, 2003
 
همیشه در رابطه با صادق هدایت برایم سوال بود که چرا فردی با این درجه از شعور و آگاهی
دست به خودکشی زد؟ (اینکه عنوان می شود به دلیل دیدگاه نهیلیستی دچار پوچی شده
بود و.... را نمی دانم تا چه حد درست است) اما جواب سوالم را بعد از خواندن کتاب توپ مرواری
او بود که پیدا کردم . متوجه شدم عمده ترین دلیل خودکشی او دیدن جهل بیش از حد مردم و
توهمات و خرافاتی که به آن چسبیده اند و گرفتاریهای جامعه بوده به خصوص که شاید احساس
کرده کاری هم از دستش برای عوض کردن این اوضاع بر نمی آید(به نظر من کتابهایی که نوشت
خود بزرگترین کار بود) دچار نوعی سرخوردگی و افسردگی شد و برای خلاصی از این ناراحتی به
زندگی اش خاتمه داد. شاید اگر او هم نمی فهمید و هیچ وقت هم متوجه نمی شد که نمی فهمد
در جهل مرکب راحتتر و بیشتر می توانست به زندگی ادامه دهد. حالا استنباط من تا چه حد درست
باشد, نمی دانم.

Wednesday, February 19, 2003
 
90 درصد دانشجویان نمی دانند وبلاگ چیست!
در یک کار تحقیقی پرسش نامه ای تنظیم شده که 12 سوال را مد نظر داشته و از میان 62 زن
و 28 مرد که دارای دیپلم و فوق دیپلم بوده اند فقط 18 نفرآن هم کمی و 17 نفر بطور متوسط با
وبلاگ آشنایی داشته اند و55 نفر هیچ اطلاعی از این نام و فعالیتهای آن نداشتند ونیز 63 نفر
از تعداد وبلاگ نویسها اطلاعی نداشتند و 5 نفر تعداد آنها را بیش از صد هزار نفر اعلام کرده اند!
و......... این خبر در روزنامه ی کامپیوتر و اینترنت شنبه 26 بهمن درج شده و درست در کنار آن
این تیتر به چشم می خورد:"دغدغه ی روستاییان نیشابور بهره مندی از اینترنت است." و از قول
فرمانده ی سپاه بسیج نیشابور گفته که :"دغدغه ی روستاییان پیش از پیروزی انقلاب تهیه آب شرب
سالم و بهداشتی بوده و امروز بهره مندی از اینترنت. وی گفت: به فرمان حضرت امام و توجهات مقام معظم
رهبری توجه به محرومین در صدر برنامه های نظام اسلامی قرار دارد."
این تیترهای متناقض و ضایع را نمی شود حداقل کنار هم نگذارند؟ در کشوری که 90 درصد
دانشجویانش هنوز نمی دانند وبلاگ چیست چطور دغدغه ی روستاییان بهره مندی از اینترنت است؟

Tuesday, February 18, 2003
 
هر انسانی در مورد خودش, دارای یک نظر است. اینکه یک فرد در باره ی خودش چه فکری
می کندو تواناییها و قابلیتهایش را چگونه ارزیابی می کند, تاچه حد برای خودش ارزش قایل
است و چه نقاطی را به عنوان ضعف در خودش نمی پسندد..........رابه طور کلی می توان
تصویر درونی نامید. هر چند که طرز فکر ما نسبت به خودمان با توجه به شرایط درونی و بیرونی
مدام در حال تغییر است, ولی تصویر درونی که هر فرد از ابتدای دوران نوزادی و کودکی از خود
به دست میآورد همواره می تواند تعیین کننده باشد. در واقع ساختار اصلی تصویری را که ما
همیشه از خود خواهیم داشت تشکیل می دهد. در اجتماعاتی که ما امروزه زندگی می کنیم
با توجه به پیچیده گی ها و مشکلات گوناگونی که وجود دارد, اگر دید یک فرد نسبت به خودش
منفی باشداین می تواند مشکلات زیادی را برایش ایجادکند, بسیاری از معضلات روانی و
شخصیتی مانند عدم اعتماد به نفس, احساس بی ارزش بودن, عدم قاطعیت در تصمیم گیری
حساسیت زیاد نسبت به انتقاد,گوشه گیری و انزوا,وسواس, ترسهای موهوم و....ناشی از
همین دید اولیه ی فرد نسبت به خودش است . این موضوع ما را متوجه می کند که باید در
تربیت کودکانمان که نسل فردا هستند و قرار است تمام امورات جامعه به دست آنها اداره شود
بسیار دقت کنیم و این مسئولیت سنگین را سبک نشماریم. ما باید سعی کنیم در کودکانمان
از همان ابتدا تصوری مثبت راجع به خودشان به وجود آوریم, همان طور که به فکر سلامتی جسمی
آنها هستیم به فکر سلامت روح آنها نیز باشیم. شاید گاهی اوقات لازم باشد نگاهی به خودمان
و تصویری که از خود در ذهن داریم بیاندازیم و اگر نقطه ی ضعفی در ان می بینیم یا در مواردی
دیدمان نسبت به خودمان منفی است در صدد رفع مشکل بر آییم, برای اصلاح رفتارهای غلط و بر
طرف کردن نقاط ضعف هیچ وقت دیر نیست, چون اگر ما دارای شخصیت ضعیفی باشیم , اگر
اعتماد به نفس نداشته باشیم, اگر عزت نفس در ما شکل نگرفته یا از بین رفته باشد, مسلمن
نمی توانیم فرزندانی با خصوصیات قوی بار آوریم. پس لازمه ی تربیت فرزندان قوی و محکم و
دارای اعتماد به نفس, داشتن چنین مشخصاتی در خودمان است. مثلن مادری که مضطرب
است این اضطراب را به احتمال زیاد به فرزندش منتقل می کند, پدری که اعتماد به نفس ندارد
و یا مدام خودش را سرزنش می کند چگونه می تواند فرزندی با عزت نفس بالا تربیت کند؟ والدینی
که هراس دارند بچه هایی ترسو به بار خواهند آورد و....
البته به نظر من شرایط اجتماعی در این رابطه بسیار دخیلند و گاهی اوقات انسان در جامعه ای
که زندگی می کند هر روز مورد انواع توهینها, خرد شدنها, وتجاوز آشکار به حقوق ابتدایی یک
انسان قرار می گیرد , ولی نکته ای که اهمیت دارد , انسان نباید خودش را رها کند تا جریان او
را ببرد, به نظر من یک فرد می تواند با بالا بردن سطح اگاهی و تفکرش تا حدود زیادی با این
مسائل مقابله کندو نگذارد روحیه و اعتماد به نفسش جریحه دار شود. اگر یک انسان ارزشهای
خودش را بشناسد می تواند در شرایطی که اوضاع اجتماعی, اقتصادی به او اجازه ی رشد
و بالندگی نمی دهد حداقل به عنوان یک انسان برای خود ارزش قائل شود و از اصول انسانیت
عدول نکند و حدالامکان خود را در معرض عواملی که موجب تحقیر شخصیتش می شوندقرار ندهد
( نمونه ی این تحقیرها را هر روز در جامعه شاهدیم, از صفهای طویل گرفته تا کنترل بدنی در
فروشگاهها و توهین و تحقیر در ادارات و بسیاری دیگر که به نظر من می توان از بسیاری از اینها
اجتناب کرد , که آن خود بحث مفصلی را می طلبد.)
با داشتن چنین دیدی ما در رابطه با کودکانمان هم بهتر برخورد می کنیم و آنها می توانند
تصویر مثبتی از خود داشته باشند و خودشان را دست کم نگیرند, جامعه ای که افرادش نسبت به
خود دید مثبت و توام با احترام داشته باشند می تواند بر سختی ها و مشکلات فائق شود.
و می توان نسبت به آینده ی آن امیدوار بود.

 
وبلاگ از اسطوره تا واقعیت حاوی مطالب ارزشمندی است که خواندن آن را به دوستان
توصیه می کنم.

Monday, February 17, 2003
 
به نظر من یکی از ملزومات پیشرفت یک جامعه(در ابعاد گوناگون)تساوی حقوق همه ی
انسانها, و ازجمله زنان است. برای رسیدن به تساوی بالابردن سطح آگاهی,معلومات و
شعور اجتماعی زنان امر مهمی است که باید توسط آگاهان و دلسوزان, به آن پرداخت.
موضوع مهم تجدید نظر در شیوه های سنتی تربیتی در مورد دختران است. برای اینکه
دخترانی بار آوریم که بتوانند از حقوقشان دفاع کنند و به تساوی (که حق آنهاست) دست
بیابند, باید از درون خانواده و از تک تک خودمان شروع کنیم. من نگرشی را که بر اساس
جنسیت قرار دارد آن هم به این شکل افراطی که الان دیده می شود قبول ندارم. مثلن چیزی
که بسیار رایج است حتی رنگ لباس ها و وسایل نوزادان را به این صورت تقسیم بندی کرده
-اند که دختر از رنگ صورتی و پسر از رنگ آبی استفاده کند, حتی در بعضی بیمارستان ها
پتو و ملحفه و حتی لاستیکی پوشک و کارت مشخصات مقوایی که بالای سر نوزاد می
زنند را برای دخترها صورتی و برای پسرها آبی قرار داده اند. دلیل این کار بیهوده چیست؟
چرا نباید نوزادان از تمام رنگهای شاد و متنوع استفاده کنند؟ چرا باید دحترها فقط از عروسک
و آفتابه لگن و قابلمه استفاده کنند و پسرها از ماشین و تفنگ؟ اگر برای خرید یک ماشین
اسباب بازی برای دختر به یک فروشگاه اسباب بازی فروشی برویم فروشنده با تعجب می پرسد:
چرا ماشین؟ مگه پسره؟ یا بر عکس اگر برای یک پسر طلب عروسک کنیم باز همین پرسش
مطرح میشود که چرا ؟مگه دختره؟ چرا باید دخترها را از بازیهای به اصطلاح پسرانه منع
کنیم و پسران را ار بازیهای مثلن دخترانه؟ نتیجه ی چنین نگرشی این می شود که دخترها
را موجوداتی شکننده, ضعیف, بدون اعتماد به نفس کافی و ترسو بار بیاوریم و به تبعیض
جنسیتی دامن بزنیم. چرا نباید دخترها در انواع ورزشها یا دروس فنی و ریاضی, اقتصادی و
تجارتی و یا فعالیتهایی که از عهده ی آن بر می آیند ولی از آن منع می شوند , مهارت کسب
کنند؟ متاسفانه جامعه ی ما در این مقوله بسیار سنتی و عقب مانده فکر می کند و بدتر
از همه اینکه درصد قابل توجهی ار مادران ما که با چنین روشی بزرگ شده اند, دختران خود
را همین گونه بار می آورند. هنوز در بسیاری از خانواده ها تفاوت فاحشی از نظر ارزشی
بین دختر و پسر قائل هستند. به خصوص در شهرستانها و روستاها این مسائل به مراتب
حادتر است. با موضوعی برخورد کردم که برایم تعجب برانگیز بودو آن اینکه مادری از اینکه
دخترش زیاد مطالعه می کند ناراحت بود و می گفت اینفدر کتاب نخوان چشمت ضعبف می
شود. یعنی در نظر او زدن عینک( تازه در صورت ضعیف شدن احتمالی) به منزله ی یک
فاجعه برای دخترش بود چرا که ممکن است برای یک دختر عینکی خواستگار مناسب پیدا
نشود! اتفاقن چندی قبل بحثی در همین رابطه داشتم با یک خانم مدیر مدرسه که مدعی
بود چنین دیدی دیگر در جامعه وجود ندارد(تبعیض جنسیتی) و الان هیچ خانواده ای از داشتن
دختر ناراحت نمی شود و زنها از ارزش بالایی برخوردارند. حالا من تعجب می کردم با آن
یک من چادر و چاقچور و مقنعه که فقط چشمها و دماغش بیرون بود چطور یک چنین حرفهایی
می زند, و آیا مگر او در این جامعه زندگی نمی کند؟ و جالبتر اینکه او به من گفت:" مثل
اینکه شما از اوضاع جامعه زیاد خبر ندارید,تحولات زیادی به وجود آمده است."!!!
همین دیروز خبری را در سایت زنان ایران دیدم مبنی بر اینکه مردی به خاطر داشتن پنج
دختر از همسرش, تقاضای طلاق کرد. معلوم است این تحولات خیلی عمیق بوده!!
به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم مسائلی از این دست هنوز زیاد است , هرچند که
در آغاز هزاره ی سوم بسر می بریم ولی هنوز بعضی افراد از نظر فکری در هزاره ی اول
زندگی می کنند. به نظر من بهترین خدمتی که می توانیم به دختران خود بکنیم این است
که از ابتدا آنها را مستقل بار بیاوریم (با دادن اعتماد به نفس و عزت نفس کافی) وقتی
یک دختر از نظر فکری و شخصیتی مستقل بارآمد و توانست روی پای خودش بایستد
مسلمن درهای پیشرفت در امور درسی, کاری, اقتصادی و.... به رویش بازتر خواهد شدو
اعتماد به نفسش قویتر. یکی از اساتید علوم تربیتی عنوان می کرد در یک دبیرستان
دخترانه از چهل- پنجاه دانش آموز سوال کرده است که اگر شما می توانستید جنسیت
خود را هنگام تولد تعیین کنید چند تا از شما مایل بودید دختر باشید؟ و در کمال تاسف به
جز 3-4 نفر بقیه گفته بودند ترجیح می دادند پسر باشند. دلیل این امر روشن است , هنگامی
که دختران در خانواده و جامعه احساس تبعیض کنند و بهای لازم به آنها داده نشود وقتی می
بینند هنگام تولد نوزاد پسر اطرافیان با خنده و شادی و بارک الله و آفرین و به به و چه چه
برخورد می کنند و در مورد تولد دختر( اگر خیلی لطف کنند و مادر آن دختر را مورد عتاب و
خطاب و توهین قرار ندهند) با قیافه ای حزن آلود می گویند عیبی نداره! دختر هم خوبه!
و بسیار ی مسائل دیگر از این دست, توقع داریم آن دختران دانش آموز جور دیگری فکر
کنند؟ در نهایت باز تاکید من روی تجدید نظر در شیوه های تربیت سنتی, نگرش سنتی,
و قوانین سنتی به دختران و زنان امروز است که در آینده آنها بتوانند نسلی از دختران
مستقل, فعال, جسور و با عزت نفس زیاد بار بیاورند. در نهایت جامعه ای که زنانی این
گونه داشته باشد, رو به جلو خواهد بود و این به نفع همه ی انسانهاست.



 
این بخشی از داستان "گروگان" اثر سسیل اسکات فارستر نویسنده ی انگلیسی
(1899-1966) است که در رابطه با یک ژنرال ارتش هیتلر می باشد(ترجمه محمد نادری)
من از این داستان خوشم آمد به نحو زیبایی قربانی شدن انسانها را به خاطر اهداف
رهبران قدرت طلب و گوشت دم توپ شدن انسانها و بی ارزش شدن جان آنها در
جنگهای بی حاصلی که از فکر قدرت طلبان نشات گرفته و نیز فداکاری یک زن را به
خاطر نجات جان همسرو افراد تحت فرمانش به رشته ی تحریر کشیده است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
ژنرال لباس شخصی به تن داشت, چرا که وقتی به دنبال دستور عجولانه و حساب نشده ی
پیشوا از پست فرماندهی برکنار شد, همزمان حق استفاده از اونیفورم را نیز از دست داد.
لباس او کت و شلواری فرسوده از جنس پشم بود که بیست سال از عمر آن می گذشت, و
همسرش ,"آلوئیز"هم که کت و دامنی کهنه و از مد افتاده پوشیده بود, در کنار او گام بر می
داشت. زن و شوهر کهنسال در کنار یکدیگر نمایشی واقعی از نمونه های زنده ی نسل
گذشته را ارائه می دادند, اما با تمام این تفاصیل , ژنرال شادابتر به نظر می رسید. چرا که
از یک طرف, موی سپیدش زیر کلاه مخفی مانده بود و از طرف دیگر با اندام لاغر و پشت
کشیده خود از سن و سالش جوانتر می نمود. قبل از رسیدن به اولین تقاطع آلوئیز گفت:
- معنی این ابلاغ چیست؟
-یک دستور مستقیم از پیشوا. من به فرماندهی دژ نظامی "مونتارویل"منصوب شدم.
- صحیح!... و این دژ, عزیزم, در فرانسه است؟
- در مرز بلژیک, نزدیک ساحل کانال مانش.
- چه جور قلعه ای است؟
ژنرال قبل از جواب دادن به سوال, بگونه ای که توجه کسی را جلب نکند نگاهی از روی
احتیاط به اطراف و به پشت سر خود افکند.
-شک دارم که اصلن دژی در کار باشد, بهتر است بگویم که مطمئنم دژی وجود ندارد.
- ولی عزیزم...؟
ژنرال دوباره از بالای شانه ها به پشت سر نگاهی کرد.
-پیشوا,شگرد جدیدی به کار گرفته است که یک سال ...نه , دو سال پیش اولین بار در روسیه
از آن استفاده کرد. به نقطه ای مشخص لقب "دژ"می دهد, نیرو و تجهیزات لازم به اندازه ی
نیاز یک پادگان در آن متمرکز و برایش فرمانده تعیین می کند.
-خوب, بعد عزیزم, بعد چه؟
- و چون آن نقطه لقب دژ گرفته است, باید تا آخرین نفر مقاومت کند.
-حالا می فهمم.
ادامه ی چنین بحثی در ملا عام, در حالیکه می بایست نشان می دادند که صرفن برای قدم
زدن و تفریح بیرون آمده اند , مشکل و خطرناک بود. ژنرال ادامه داد:
-مسایل زیادی هست که تو باید بفهمی عزیزم.پیشوا, سخت به این روش معتقد است.
او هنوز فکر می کند باید سرانجام روزی به آرزوهایش جامه ی عمل بپوشاند.هر جایی را که او
بعنوان دژ مشخص کند, باید بدون توجه به شرایط و امکانات به مقاومت ادامه دهد. از نظر او
کافی است که فقط حصاری از سیم خاردار به دور آن کشیده شود, و پس ازآن, دیگر صحبت
کردن ازنیروهای درهم ریخته, سلاحهای از کار افتاده, و اندک بودن مهمات, خیانت بزرگی به
حساب می آید..........
آلوئیز در اعماق قلب و روحش هرگز نمی توانست وضعیتی را تصور کند که ارزش قربانی کردن
زندگی هزاران انسان را داشته باشد, .........

Sunday, February 16, 2003
 
ترس منبع اصلی خرافات و یکی از منابع عمده ی ظلم است. غلبه بر ترس شروع خردمندی
است. (برتراندراسل)
دین شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن به آیین خرد است.(کسروی)

 
مدتی است که فضایی نه چندان دوستانه بر وبلاگشهر سنگینی می کند. برای من
جای سوال است که چرا ما باید برای اظهار نظر کردن , یا نقدی بر نظرات دیگران نوشتن
یکدیگر را زیر سوال ببریم و برچسب های جوراجور به یکدیگر بزنیم, به طور مثال بالاخره
من متوجه نشدم که اتهاماتی که بین آقایان شبح , زند , پاگنده , باکره, و ... رد و بدل
شدو می شود چه توجیهی دارد . چرا در نظر خواهی ها با کلمات نیشدار و گزنده از هم انتقاد
می کنیم؟ اصلن مگر قرار است همه مثل هم بیاندیشند؟ چه اشکالی دارد که حداقل در
این فضای مجازی فرصت نفس کشیدن و فکر کردن و نوشتن آزادانه را به هم بدهیم؟
اگر برای برچسب هایی که به هم می زنیم دلایل متقن داریم خوب آن را رو کنیم که دیگران
هم در جریان قرار گیرند, وگرنه بهتر می دانم در روشهایمان تجدید نظر کنیم. این گونه
برخوردها مرا به یاد جریانات سال58-60 می اندازد که بازار انواع انگهای سیاسی داغ بود
و جریانات گوناگون به وفور از آنها استفاده می کردند. برای کوبیدن یکدیگربا اپورتونیست,
رویزیونیست, تروتسکیست, سه جهانی,توده ای, سوسیال امپریالیست و .....خواندن هم
بعدش هم که موج اختناق و دستگیری ها فرا رسید و زیر ضربات اعدام و شلاق باز این
برخوردها داخل زندانها ادامه یافت. پس چه وقت قرار است بس کنیم؟ نسل جوانی که
نوشته های شما دوستانرا می خوانند آیا از چنین برخوردهایی سرخورده و بی اعتماد نخواهند
شد؟ راستش حرفو حدیث در این باره زیاد است و من قصد موعظه ندارم , فقط دوست می دارم
دوستانه تر باهم برخورد کنیم و اگر انتقادی هم داریم کمی مهربانانه تر بیان کنیم و باز اگر قصد
رد کردن یک نظر یا جریان را داریم با استدلال و منطق ان را بیان کنیم نه با رد شخصی که آن را
بیان کرده و کوبیدن و له کردنش.
به امید روزهای بهتر و آینده ای روشنتر


Saturday, February 15, 2003
 
تمام عملکردهای انسان , بزرگ و کوچک , مثبت یا منفی از اندیشیدن شروع می شوند.
انسان در ذهن خودش و با فکر و اندیشه , ایده ای را پردازش می کند و سپس بر طبق آن
برنامه بیزی انجام می دهد(که شاید در بعضی مواردبرای خودش ملموس نباشد و به طور
ناخودآگاه انجام گیرد) و در قدم بعدی عمل به آن برنامه قرار دارد. لذا اگر دقت کنیم تمام
چیزهایی که می بینیم و تمام کارهایی که از طرف انسانها انجام گرفته و می گیرد , تمام
احتراعات, اکتشافات, خلق آثار هنری بدیع و زیبا, نوشتن کتابها, ارایه ی تئوریهای علمی
جنگها , وضع قوانین مربوط به جامعه ی بشری و...... همه و همه در پشت خود فکر و
اندیشه ای نهفته دارند.
ابتدا فکر بوده و سپس با فعالیت بشر تبدیل به عمل شده است . بدون تفکر و اندیشه هیچ
اتفاق مثبت یا منفی رخ نمی دهد. اگر تک تک ما به زندگی خودمان رجوع کنیم و راجع
به بخشهای مثبت یا منفی آن فکر کنیم می بینیم در پشت تمام اینها اندیشه ای وجود
داشته که افکار مثبت منجر به موفقیت و پیشرفت و بهبود اوضاع ما و افکار منفی باعث صدمه
و عدم موفقیت بوده است.
این افکار و اندیشه های ما هستند که واقعیات فیزیکی ما و اجتماع ما را می سازند و شکل
می دهند, این بسته به ما انسانهاست که بخواهیم در چه جهتی حرکت کنیم . بنابراین
قدرت خارق العاده و زیاد فکر و اندیشه را نادیده نگیریم.


Thursday, February 13, 2003
 
در واقع همان بحث قدیمی اصالت فرد و جامعه پیش می آید. بالاخره شرایط اجتماعی
تا چه حد می تواند موثر باشد؟

 
اشخاص همیشه گناه را به گردن شرایط می اندازند, من به شرایط معتقد نیستم.
مردان موفق شرایط را جستجو می کنندو اگر نیابند, آن را ایجاد می کنند.
جرج برنارد شاو
این گفته ی شاو تا چه حد درست است؟

Wednesday, February 12, 2003
 
یکی از چیزهایی که انسان را دچار اضطراب و یا افسردگی می کند , احساس گناه است.
این احساس در واقع بهایی است که برای عدم برخورد صادقانه با واقعیتهای موجود زندگی
خود می پردازیم و خشمی را متوجه خود می کنیم. گاهی اوقات در زندگی به خاطر کاری
که باید انجام می دادیم و یا کاری که نمی باید انجام می دادیم از خودمان خشمگین می
شویم و در واقع با این احساس گناه خود را مجازات می کنیم. بخصوص ایجاد چنین حسی
در کودکان تاثیر بسیار مخربی بر رشد شخصیت آنها دارد, مثلن بعضی از آنها تحت تاثیر احساس
گناه ار ترس آنکه در کاری موفق نشوند و احساس حقارت کنند , دست به عمل نمی زنند
و همین چرخه باعث میشود فرد به خودش آسیب وارد کند و پیشرفت نکند, همین عدم
پیشرفت و نچشیدن موفقیت فرد را دچار احساس بی ارزش بودن کرده و نسبت به خود حس
تنفر پیدا می کند, این دور و تسلسل باطل انسان را خرد می کند و باید با آن مقابله کرد
ما باید بتوانیم در باره ی بعضی مسائل خودمان را ببخشیم و احساس گناه نداشته باشیم
تا بتوانیم با اعتماد به نفس در جهت ساختن خود و دنیایمان گام برداریم .
احساس گناه , قدرت حرکت را از انسان سلب می کند.

Tuesday, February 11, 2003
 
در وبلاگ آزادی مطالبی در مورد انقلاب هست که خواندنش را توصیه میکنم.

 
در پس هر عمل اندیشه ای نهفته است.

Monday, February 10, 2003
 
جولیا صاف و پوست کنده در آمد که:تو را لو دادم. وینستون گفت : تو را لو دادم.
جولیا نگاه تند و نفرت باری به او انداخت و گفت: گاهی تو را با چیزی تهدید می کنند
چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را نداری.فکرش را هم نمی توانی بکنی. آنگاه میگویی
این کار را با من نکنید , با شخص دیگری بکنید, با فلان و بهمان. وشاید بعدها وانمود کنی
که تنها یک حقه بود, آن را سوار کردی که جلوشان را بگیری, و از صدق دل بر زبانش نیاوردی
ولی کور خوانده ای, از صدق دل بر زبانش می آوری. فکر می کنی که راه دیگری برای نجات
تو وجود ندارد و دست به نجات خودت می زنی. از صدق دل می خواهی که بلا بر سر
دیگران بیاید. ککت هم نمی گزد که دیگران چه بلایی بر سرشان می آید. همه اش به فکر
خودت هستی.
وینستون طوطی وار گفت: همه اش به فکر خودت هستی.
-- و پس از آن احساس قبلی را نسبت به فرد دیگر نداری.
-- نه , احساس قبلی را نداری.
چنین می نمود که حرف دیگری برای گفتن ندارند.
------------
نوشته ی بالا را از کتاب 1984جورج اورول نقل کردم.
چقدر دردناک است خرد شدن و له شدن یک انسان به این صورت , که در شرایطی قرار
گیرد که مافوق تحملش باشد و مجبور شود به عزیزترین کسانش هم خیانت کند و فقط
در آن لحظه به خودش بیاندیشد . فکر میکنم چنین آدمی شاید هرگز نتواند تعادل روحی
و عاطفی اش را به دست آورد.


Sunday, February 09, 2003
 
وقتی دیگران را بر آشفته و ناراحت می بینید, همواره به خاطر داشته باشید که ایشان
صاحب اختیار رنج و محنت خویشید, شما ناگزیر نیستید که به اردوگاه آنها ملحق شوید.
کسی نمی تواند بدون رضایت شما, احساسی را به شما تحمیل کند.
-------------------------------------------------------------------------------------------
به جای اینکه بگویید: من از عهده ی انجام این کار بر نمی آیم. همت کنید, برخیزید, قدم
پیش بگذارید و اجرا را شروع کنید.
-------------------------------------------------------------------------------------------
اگر دو عبارت "خسته ام و حالم خوش نیست"را از زندگی خود پاک کنید, نیمی از بیحالی
و بیماری خود را مداوا کرده اید.
------------------------------------------------------------------------------------------
اگر شما زندگی خود را به یک نقطه متکی کنید, با از میان رفتن آن نقطه زندگی شما
نیز فرو خواهد پاشید.
-----------------------------------------------------------------------------------------
جملات بالا از سخنان گهر بار جناب دکتر وین دایر است که به کتابهایش خیلی علاقه
دارم و خواندن آنها را به همگان توصیه میکنم.

Saturday, February 08, 2003
 
در روزهای دهه ی زجر واقعن برنامه هاو مقالات رادیو, تلویزیون و مطبوعات مهوع و زجرآورتر
می شوند. هنوز بعد از گذشت ربع قرن که از برقراری حکومت اسلامی می گذرد حرف از
جنایات و خیانتها و فقر و بدبختی و نبودن آزادی و دمکراسی و..... در رژیم سابق است.
تیتر مطالب روزنامه های دست راستی هنوز در مورد حلبی آبادها و کوخ نشینان رژیم گذشته
است و جالب اینکه جام جم تعدادی عکس حلبی آباد در روزنامه ی چهارشنبه چاپ کرده
بود و صورت افراد را شطرنجی کرده بود برایم سوال است که مگر بعد از 25 سال اگر کسی
این عکسها را ببیند , اکنون صاحبان آنها را می تواند بشناسد؟ بیشتر به نظر می رسد که
عکس ها مربوط به حلبی آبادهای فعلی باشد.
تلویزیون هنوز با افتخار صحنه های گزینش شده ی تظاهرات سال 57 را به همراه سرودهای
آن موقع پخش می کند. هنوز مصاحبه های لوس و تصنعی با افراد ترتیب می دهند تا از
خاطرات آن سالها و هیجان فوق العاده ای که برای آمدن امامشان داشتند , بگویند . به نظر
من بابت این چیزها باید کلی خجالت کشید باید از نسل جوان پوزش خواهی کرد, نه اینکه
در بوق و کرنا گذاشت و کوس این رسوایی را مرتب به صدا در آورد. اگر این انقلاب آزادی ,
دمکراسی,رفاه,عدالت در تمام زمینه ها, پیشرفت فرهنگی, تکنولوژیکی و اقتصادی و......به
بار آورده بود,جا داشت بیش از این به آن پرداخت و تبلیغش را کرد و خاطره اش را گرامی داشت
ولی با این افتضاحی که بعد از یک ربع قرن شاهد آن هستیم, این خیمه شب بازیها واقعن
مسخره به نظر می رسد. به نظر من افرادی که در آن تظاهرات ها هستند اگر بعد از انقلاب
اعدام نشده باشند,یا در جبهه کشته نشده باشند و هنوز زنده باشند(چه در ایران چه در خارج)
باید از هم نسلان خودشان که در این خریت سهیم نبودند و نسل بعدی معذرت خواهی کنند.
یک عذر خواهی بزرگ به خاطر همسوئی نا آگاهانه و جاهلانه شان با سناریویی که از طرف
قدرتهای جهان نوشته شد برای به ویرانی کشاندن ایران در تمام زمینه ها.

Wednesday, February 05, 2003
 
چقدر خوبه که افراد در مورد چیزهایی که مطمئن نیستند به دیگران تهمت نزنند.
اگر فرهنگ متوقع بودن و اتهام زدن از قاموس ما زدوده میشد چقدر زندگی زیباتر
بود.

 

دنیای نوجوانی, دنیای شگفت انگیزی است که به غیر از تغییرات جسمی زیادی که مشاهده
می شود , نوجوان از نظر احساسات و عواطف و طرز تفکرش هم تغییرات زیادی میکند.مثلن
شاید فلسفه بافی در واقع یک نوع مکانیزم دفاعی روانی باشد برای مقابله با اضطراب.
بخصوص در نوجوانان موضوعات و مسائلی که بیشتر جنبه ی شخصی دارند به شکل مسائل
انتزاعی و فلسفی در می آیند. به همین دلیل مسائلی که شخصی هستند به شکل
مسائل غیر شخصی نمود پیدا می کنند.نمونه ی این قبیل مسائل وجود خدا, دوستی
مسائل جنسی, مسئولیتها و... هستند که تمامی آنها نمایانگر اضطرابها و نگرانیهای
شخصی فرد نوجوان است. با وجود این فلسفه بافی نوعی تمرین تفکر انتزاعی است و
نیز ازمودن تئوریهای گوناگونی که نو جوان در ذهن خودش می بافد در همین رابطه به نظر
می رسد که نوجوانانی که فلسفه بافی را به عنوان مکانیزم دفاعی به کار می برند باید
از هوش بیشتری برخوردار باشند و متعلق به طبقه ی متوسط یا بالاتر باشند. در همین
دوران شاهد درون نگری نوجوانان نیز هستیم که علت آن اینست که نوجوانان به خودشان
زیاد فکر می کنند و بر این باورند که دیگران هم آنها را زیر ذره بین دارند و رفتار و حرکات و
ظاهر آنها را کنترل می کنند در نتیجه درخود فرو میروند و بیشتر به خود مشغول می
گردند.ایکاش تمام والدین سعی می کردند با این دنیا بیشتر آشنا شوند و فراموش نمی
کردند که روزی خودشان هم این احساس ها و اندیشه ها را تجربه کرده اند و با برخودهای
قاطع و اطمینان بخش نوجوانانی با اعتماد به نفس بالا, با عزت نفس زیاد , مستقل و با
احساس مسئولیت تربیت می کردند.

 
هر چه شما را از رشد و بالندگی باز دارد, ارزش حمایت را ندارد.

Monday, February 03, 2003
 
با وجود مصائبی که بعد از انقلاب متحمل شده ام و لطمات گوناگونی که دیده ام
و پوستم کلفت شده و حتی گاهی اوقات متعجب میشوم که چطور تا به حال نمردم
اما یک سری چیزها هست که واقعن ناراحتم میکند و به شدت به آنها حساس
هستم. یکی از آنها این حالت پرخاشگری و بی ادبی است که در بین مردم ما مرسوم
شده و بیشتر افراد به خود اجازه می دهند با دیگران بی ادبانه و خشن برخورد کنند
از کارمندان ادارات و بانکها گرفته تاپرسنل مراکز درمانی و متولیان آموزش وپرورش و
بقال و نانوا و رفتگر و .... وقتی وارد یکی از این مکانها میشوم همیشه با سلام و معمولن
خسته نباشید یا از این قبیل با طرف برخورد میکنم که تقریبن 60 درصد موارد حتی
جواب سلام را هم نمی دهند , اگر مشغول صحبت با تلفن باشند(که غالبن هم غیر
کاری است) محال ممکن است صحبتشان را تا وقتی که خودشان احساس نکنند
باید تمام شود, تمام کنندو اگر یک لنگی تا نیم ساعت هم آنجا بایستی عین خیال
طرف نیست. اگر اعتراضی بکنی با توهین مواجه میشوی و یا تو را سر می دوانند
در فروشگاهها و مراکز خریدو میادین تره بار شهرداری و.. از بزرگ تا کوچک هم این گونه
رفتارها بسیار شایع است. دو شب قبل در خیابان شاهد تصادف یک اتوبوس شرکت
واحد و یک سواری بودم , هر چند جزئی بود ولی راننده ها ماشین را ترک کرده و مشغول
فحش و کتک کاری بودند و مسافران اتوبوس و عده ای رهگذر هم در این معرکه یا تماشا
می کردند یا وساطت. واقعن این برخوردها جز تخریب اعصاب و روان نتیجه ی دیگری هم
دارد؟چرا مردم ما اینقدر بد اخلاق و بددهن شده اند؟ (البته دلایلش را می دانم.) زمان
انقلاب یکی از همکاران پدرم عزم رفتن از ایران را کرد و گفت اینجا دیگر جای زندگی نیست
و با خواندن این بیت: "چو ایران نباشد جهنم که نیست روم جای دیگر زمین قحط نیست"
ایران را ترک کرد . گاهی اوقات دیدن بعضی مسائل و رویارویی با برخی مشکلات واقعن
این سوال را برایم پیش می آورد که آیا این شعر درست است؟ گاهی اوقات بجز ریختن
اشک راهی برایم نمی ماند , اشکی برای وطنم , وطنی که از دست می رود و عمر ما که
بیهوده در این گردباد تباهی دارد پرپر میشود.


Sunday, February 02, 2003
 
همه ی ما صرف نظر از تفاوتهایی که داریم, در یک چیز مشترکیم و آن انسان
بودن ماست.

 
اگر بعد از بیست و پنج سال آدم یکی از همکلاسیهایش را ببیند چه احساسی ممکن است
پیدا کند؟ من دیروز همکلاسی بیست وپنج سال قبلم را دیدم و او را شناختم وقت نامش را
گفتم و تأیید کرد بسیار خوشحال شدم و چشمانم پر از اشک شد. سراغ بچه ها را از هم
گرفتیم و آنها را که به یاد داشتیم و ازشان خبری در دست بود به همدیگر گزارش دادیم , به
هر حال برای من جالب بود و کلی ذوق زده شدم.


Saturday, February 01, 2003
 

در این میان یک داستان دیگری در کار رو دادن میبود.چگونگی ان که بانک روس
جای یک مدرسه ی ویرانه, ویک گورستان کهنه را , در میان شهر خریده, و در آن
جا سرای بلندواستواری برای خود می ساخت , و طباطبایی و همدستان او , از
این ناخشنودی می نمودند , و در میانه گفتگوها می رفت. کسانی که به کوچه های
کهن تهران آشنایند , می دانند که در پشت بازار کفشدوزان , مسجدی به نام مسجد
خازن الملک, ویک امامزاده ویرانه ای به نام "سید ولی"می باشد, و در میان آنها
و بازار کفشدوزان یک جای تهی هست . در اینجا در شصت و هفتاد سال پیش,
یک مدرسه این به نام "مدرسه ی چال"و یک گورستانی بوده است. کم کم مدرسه
رو به ویرانی می آورد و از طلبه تهی می شود, وسرانجام جایگاه ذغال فروشان
می گردد. گورستان نیز چون دولت ازخاک سپردن مردگان در درون شهر جلو می
گیرد بیکاره می ماند. کسانی از مردم می رفته اند, و از علماء, کمی از آن پیرامون
- ها را می خریده اند و برای خود خانه می ساخته اند , و علماء به نام اینکه
"موقوفات" از کار افتاده را می توان فروخت و از بهای آن , "موقوفات" کار آمد دیگری
پدید آورد, از فروختن و قباله دادن باز نمی ایستاده اند.
در این زمان , بانک استقراضی روس, چون جایی برای ساختن سرای , در میان
شهر , می خواسته کسانی یاد آوری می کنند که می توان , این زمین تهی را از
علماءبا پول خرید. بانک مستشارالتجار نامی را به میان می اندازد که آن زمین را
بخرد. نخست به نزد طباطبایی می آیند. او پاسخ می دهد: اینجا "موقوفه"است و
گورستان مسلمانان است , نتوان اینجا را خرید. و نتوان مردگان را از زیر خاک بیرون
ریخت و به جای آن سرایی ساخت . چون از او نومید شدند به نزد "حاجی شیخ
فضل الله نوری" میروند و او از فروش خودداری نمی کند, و مدرسه و گورستان را ,
به بهای هفتصد و پنجاه تومان به مستشار التجار می فروشد , و او به بانک وا می
گزارد. خانه هایی را که در پیرامون آنجا کسانی ساخته بودند نیز می خرند , و به کندن و
انداختن و بنیاد نوینی گزاردن می پردازند. طباطبایی و همدستان او نا خشنودی
می نمودند , و کندن گورستان به مردم نیز گران می افتاد. طباطبایی به رییس
بانک پیام می فرستد:"زمین قبرستان و مدرسه را خراب کردن به هیچ قانونی مشروع
نیست. نخواهم گزاشت که این زمین در تصرف شما بماند و عمارت بنا کردن در این
مکان تضییع پول خودتان است." او پاسخ داد: " من از مستشارالتجار خریدم, و او
نوشتجات معتبر در دست دارد".
سپس طباطبایی نامه ها به مشیرالدوله وزیر خارجه, و مشیرالسلطنه وزیر داخله
نوشت و ناخشنودی خود و مردم را از پیش آمد , وزیانهای آنرا باز نمود, و آنان هر
دو پاسخ دادند:"زمینی است یک بسته بیگانه , با دست یکی از علمای بزرگ خریده
و وزارت خارجه هم آنرا براست داشته , و دیگر نه دولت و نه دیگری را جای سخنی
باز نمانده , و رونویس قباله ای را که از حاجی شیخ فضل الله گرفته شده بود نزد
طباطبایی فرستادند. او دوباره پاسخ داد:" این خرید و فروش خلاف شرع بوده , و ما
به بانک ازپیش آکاهی داده ایم."
........... بالاخره در یک شورش مردم ساختمان بانک روس را ویران می کنند و
دولت ایران مجبور به پرداخت بیست هزار تومان غرامت به روسها می شود.
نوشته ی بالا را از کتاب تاریخ مشروطه ی ایران نوشته ی "احمد کسروی" نقل
کردم . کتاب بی نظیر و ارزنده ای است که در زمینه ی نهضت مشروطه وجود
دارد.وقتی آنرا میخوانیم متوجه شخصیت دورو و فاسد و پول پرست فضل الله
نوری میشویم آنوقت نام یکی از بزرگراههای تهران باید به نام چنین شخصیتی
نامگذاری شود و در کتابهای تاریخ مدارس از او یک قهرمان بسازند , کسی که
به استخوانهی مردگان مردم هم رحم نکرد و آنها را به بیگانگان فروخت.



Site Meter